|
کاش مثل آب خوردن، من رو می بلعید!!! شاید مناسب ترین تصویر از من تو این سالها، تصویر کسی بوده که می خواسته فریاد بزنه ولی دهن نداشته!!! یه چند وقته دارم سعی می کنم یادم بیاد چه اتفاقی افتاد اون شب! من فقط اون لرزش شدید که باعث شد تا از اون یه تیکه گوشت بکنم و معلق شم تو هوا رو یادم می آد! قبلش به زور یادم می آدم! نمی دونم چرا تا زور می زنم چیزی یادم بیاد، همون تابلوی فریاد رو یادم می آد که تو گالری مکنزی بهش خیره شده بودم! همون که یه آدمی با صورت کج و معوج، لب های کلفت و یه کم زیادی قرمز، دستاش رو گرفته اطراف سر کچلش و انگار داره فریاد می زنه، یه جوری که وقتی زیاد بهش خیره می شم احساس می کنم از صدای فریاد زدنش تمام فضا داره می لرزه! یادم نمی آدم اون تابلو رو خریدم و گذاشته بودم تو خونه، جایی که همیشه نیگاش می کردم یا اینکه همون تصویر تو گالریه که تو ذهنم حک شده! فضای مالیخولیایی خونه بیش از پیش رو ذهنم سنگینی می کنه! طوری که گاهی احساس می کنم اصلا من تابلو رو ندیدم. انگار رفته بودم پیش یکی از بچه ها یه روز – که اتفاقا داغون بودم- اون دوست نقاشش که می گفتن خیلی پست مدرن کار می کنه گفت بشین می خوام از حالتت یه نقاشی بکشم! گفت داد بکشم یا پرسید کاری که دوست دارم الان انجام بدم چیه، یادم نیست ولی فکر کنم هرچی بود نتیجه اش همین تابلوی فریاد زدن شد! بعد شک دارم من روبروی همین تابلو تو گالری مکنزی وایساده بودم یا اینکه اون تابلو از یکی دیگه که یه نقاش پست مدرن تو یه گوشه دیگه دنیا به این دلیل که ازش خواسته بود تا داد بکشه و یا اینکه از مدلش پرسیده بود حالت درونیت در حال حاضر چیه، کشیده شد. این رو اصلا نمی دونم، فقط می دونم وقتی می خواستم یادم بیاد که چه اتفاقی افتاد اون شب، همش تصویر همین تابلو تو ذهنم می آد! راستی موزیک چی بود اون شب..... اوه یادم اومد داشتم کلیپ Mein Teil، شاهکار Rammestein رو می دیدم انگار! پ.ن: شاید ادامه داشت این...... برای اونایی که محکومند که اشتباه نکنند یا.... برای اونایی که فکر می کنند که محکومند به اشتباه نکردن... یا برای اونایی که جوری رفتار کردند که دیگران کوچکترین اشتباهی رو از اونا انتظار ندارند........ یا........ هر چی دیگه از این دست، نمی دونم! فقط می خواستم بگم واسه این آدما زندگی جهنمه همین! چیز مهمی نبود. به خودشون مربوطه! دهن اونا سرویس می شه..... به ما چه مربوط! برای ما فقط باید مهم باشه که اونا اشتباه نکنند، اگه کردند هم محکم می کوبیم تو سرشون که از تو بعیده همچی کاری بکنی! همین! راحت............!!! اول- امروز از اون پنج شنبه های گرم تابستونی بود که یه حس قدیمی داشت، مخصوصا با رفتن به محله ای که از دوران کودکی خاطراتی –هر چند مبهم در حد یه حس شاید- با خودش داشت. گرچه فضای امروز، اون حس آشنای قدیمی رو تقویت می کرد و باعث به وجود اومدن یه احساس نزدیکی و آشنایی بیشتری می شد که توش ناراحت نبودم، ولی در مجموع اصلا دوست نداشتم به خاطر این برم اونجا که............. اون شب که رفت من نبودم اونجا! هیچ نشونه ای هم قبلش نذاشته بود که آدم شک کنه ممکنه بخواد بره. واسه همین هم رفتنش خیلی غیرمنتظره و شوکه کننده بود! فقط بعدا شنیدم همون شب آخر خیلی بی قرار شده بود، از خواب پرید و انگار می خواست یه چیزی رو از خودش دور کنه، دستش رو تکون می داد رو هوا! بعد هم............. همون شب لعنتی زمستونی که فرداش من یه امتحان لعنتی حال به هم زن داشتم که نمی دونم چه جوری رفتم و امتحان دادم و چقدر احمقانه از همون موقع منطقی بازی درمی اوردم که همون امتحانه اصلا خراب نشد!!! ولی من ریختم با رفتنش!!! تا موقعی که بود فکر نمی کردم اینقدر رفتنش حالگیری باشه! اون یه هفته بعد از اینکه رفت که همه فامیل هم بودن هم شاید اونقدر نفهمیدم!!! انقدر خوش رو و شوخ بود که وقتی می خواستن خاطراتش رو بگن ناچارا می خندیدی، اصلا روحت شاد می شد یاد شوخیهاش می افتادی.... ولی حیف!!! اون رفت و تموم شد اون شوخیهایی که خیلی وقته دلم لک زده واسش!!! هنوز اون غروب پنج شنبه بارونی که اون برای هفتمین روز زیر اون درخت نارنج آروم گرفته بود رو توی قشنگترین آرامگاهی که می شناسم، یادم می آد،انگار همون حس بهم دست می ده، بغض می کنم و باز نمی شکنه!!! هنوز هم وقتی می رم سرخاکش، همون حسه!!! هر وقت این بیت " ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر" رو که رو اون سنگ سیاه نوشتنش و عکسش که بالاشه رو می بینم، می خوام انگار بشکنم و باز نمی شکنه! و سخت..... مثل امروز.... که نمی دونم چرا یادش افتادم و اینا رو گفتم! به هر حال...... روحش شاد!!! می دونی کلا 2 حالت داره: یا برزیل می بره یا هلند! در نهایتش هم فرقی نمی کنه... شاید باقی نیز چنین باشند لاجرم!!! پ.ن: پس زمینه موزیک این روزها آهنگ Lithium از Evanescence با: Lithium, don’t wanna lock me up inside Lithium, don’t wanna forget how it feels without Lithium, I wanna stay in love with my sorrow Oh, but God I wanna let it go* Come to bed, don’t make me sleep alone Couldn’t hide the emptiness, you let it show Never wanted it to be so cold Just didn’t drink enough to say you love me I can’t hold on to me Wonder What’s Wrong with me? [*Chorus] ….. خب از اونجا که کلا آدم تند به تند update بکنی نیستم، بعد پست پریروز دیگه چیزی راجع به فستیوال ننوشتم! ولی از این حرفا که بگذریم، باید گفت کمتر این اتفاق می افته که همچین فستیوالی برگزار بشه، و حضور داشتن توش هم به این آسونی نصیب آدم نمی شه! ( اینجا باید از بابک عزیز تشکر کنم که اگه نبود ما احتمالا رو هوا ول می موندیم... دمت گرم حاجی)! چیزی که باید همون پریروز آپ می شد، ترکوندن Rammestein بود که مثل همیشه کار صحنه اش عالیه و دودمان تکنولوژی رو به باد می ده! به خصوص که به جز 2-3 تا، بقیه هرچی تو ذهن ما بود، خوند! اما از اون طرف موقع متالیکا این اتفاق نیافتاد..... ولی به هر حال متالیکا که همیشه دوست داشتنیه و امشب نیز همانگونه! بین گروه های دیگه هم به شخصه Manowar و Stonsour رو هم بیشتر از بقیه دوست داشتم... اینا به کنار، انصافا کار بچه هایی که اونجا بودن و تو 2 تا چادری که وسایل آماده گذاشته بودن برای اجرای موزیک هم در خور توجه بود، یعنی بعضی هاشون واقعا خوب بودن! از جمله یه پسر نمی دونم چندساله ولی فکر کنم ماکزیمم 12-13 سالش بود که دارم رو خیلی خوب می زد! به هر حال فکر می کنم می شه گفت در مجموع همه چی خوب بود و باحال! از اینا بگذریم خود استانبول هم که فستیوال توش برگزار شد شهر باحالیه! ما هم آدم روشنفکر نما، می میریم واسه جاهایی که فرت و فرت کافه ریخته باشه توشون! کافه های کنار خیابونی که همیشه شلوغه و بعضی هاش هم با فضاهای خسته باب میل! گرچه فعلا که همه چی تحت الشعاع کنسرت بود!!! لحظه موعود رسید.... چه شود با این سیستم... Sonisphere Festival awaiting….. http://sonispherefestivals.com/
ملغمه بوی یاس و گرمای دم تابستون که می خوره به صورتم منو می بره به 10 – 15 سال
قبل! یادته؟! .... یه حس غریب و عجیبی همون موقع هم انگار توی سرم می پیچید.....
نمی دونم مال چی بود؟ فقط یادمه یه کم استرس و هیجان می اومد سراغم و اون موقع هم
پس زمینه ذهن مشوش، افکار تیره و مبهم و گاه هیجان انگیز مهمون می شد که....... فکر کنم همون موقع ها بود که گمت کردم! بعدا که فکر می کردم می دیدم گم کردنت سنگین بود انگار برام!!! تو این سالها هم نه اینکه نگشته باشم دنبالت.... یه موقع
هایی به خصوص خیلی عزم می کردم پیدات کنم....... نشد!!! گم شدی و من با سیلاب زمان با سرعت هرچه تمام تر رفتم......... رفتم جلو!!!
بدون اینکه پیدات کنم!!! هنوز هم تو قدم زدن های خسته این بعدازظهرهای طولانی فکر
می کنم به اون موقع ها!!! هنوز هم تو غروب های زودرس پاییز و زمستون تو رو یادم می
آد با اون حس خسته و امید و .... سنگفرش های خیس و برفی خیابونها رو گز می کردی و
می خواستی به یه چی برسی واقعا؟! از همون موقع اما ناراحت بودی انگار!!! اون ناراحتی ته دودوی چشمات همیشه بود،
گرچه قایم می کرد خودشو که دیگه نبیننش! ولی من می دیدم.... این ناراحتی از چی
بود؟! یه چیزی اذیتت می کرد؟ نه؟! وقتی اذیت می کرد، فکر می کردی دوباره یه تربچه
ای چیزی گیر کرد سر گلوت... راه می افتادی تا رد شه بره پایین... آره یادمه اون
موقع رو!!! هیچ نتیجه خاصی هم خیلی وقتا نمی گرفتی ولی همین حس که با راه رفتن
قاطی می شد انگار خودش خوب بود! اما یه فکرای خوبی هم بعضی وقتها بود دیگه نه؟! چه فکرای خوبی؟.... هنوز هم هست؟... هیچکدومش واقعیت پیدا کرد؟.... هنوز هم حسرت روزهای رفته .... نه!... حسرت گم کردن تو! گم شدی تو این مارپیچ زمون که ترمز هم نداره اصلا!!! منم می رم با سرعت!! وقت هم ندارم حتی آگهی بدم تو روزنامه شاید پیدا بشی!! گرچه می دونم فایده ای هم نداره، تو پیدا نمی شی مثل کلاغ بیضایی!!! بعد مدتها غروب چهارشنبه دانشگاهی رو دیدم که 4 – 5 سال از عمرم رو اونجا گذروندم. این غروب های چهارشنبه خیلی وقت ها حس برگشتن به خونه رو داشت! حس دو دلی که از بعدازظهر سه شنبه یا صبح چهارشنبه شروع می شد و با اتمام آخرین کلاس های بچه ها به اوج می رسید! حس اینکه برگردیم به خونه یا بمونیم....... عین همون قضیه اون بابا بودیم اون موقع که می گفت بیچاره انقدر از این خونه به اون خونه آشنا و فامیل می رفت، بالاخره نمی دونست کجا ریشه بدواند! ...... آخرشم هیچ جا انگار ریشه ندووندیم.....شدیم هر جایی... اونم از نوع تمام عیارش!!! نمی گم خوش نمی گذشت و خوبی نداشت ولی هنوز هم اونجا همون حس سنگین فضای اون سال ها رو برای من داره.... هنوز هم یه حس استرسی انگار تو فضا جریان داره... هنوز هم انقدر این حسه تازه است که اصلا فکر نمی کنم انقدر باهاش فاصله پیدا کردم! زود می گذره........زوود! و بدترش اینه که می فهمی سوتی دادی همش! همش اشتباهی بودی.... همش اشتباه و.... الان با کوله باری اشتباه و تقصیر در خدمت دوستان هستی!!! متهم ردیف اول که البته به درستی متهمش می کنند.... چون اصولا آدم منفعل و بی عرضه ایه و بزرگترین مشکلش اینه که نمی تونه تو موقع خودش تصمیم گیری کنه! هنوز هم انگار همون جوریه! هنوز هم انگار تصورات احمقانه .... نه، اشتباه نکن خواهشاً، اینا عجز و ناله برای جلب رافت و درخواست به خرج دادن رقت قلب نیست! نه عزیز! کار ما از این حرفا گذشته! قهرمان داستان ما واقعا دیگه کم اورده، کاری کرده و یا نکرده مهم نیست! مهم اینه که نقشش رو اشتباهی برداشته ولی نمی خواد اینو بفهمه! بپذیره که مال این حرفا نیست!!! پ.ن: امروز رو تقویم رو میزیم نوشتم: The End! فکر می کنم واقعا دیگه رسیدم به آخر خط! جدای از لوس بازیها، می خوام بگم وقتی آرزو داشتم که امروز صبح از خواب پا نشم، این احساسم بوده بدون اینکه بخوام باهاش ژست و قیافه بگیرم و های و هویش کنم! بد روزهایی می گذره و ........عجیب!!! کاش نگذره........... STOP!
تصویر یه ساعت کف یه اتاق تاریک که با نور مرده ای روشن شده! حرکت سریع عقربه ها... صدای نفس نفس زدن... صدای مبهم حجم فضا: " ولش کنی، رفته....... طلاست لامصب آخه!!! طلا! می فهمی؟" ظاهر می شه و بعد چند دقیقه فید می شه: "تصویر بای سیکل ران که دور اون دایره می چرخید!" صدای نفس نفس دوباره!!! تو که داری می دویی! مضطرب... وای می ایستی! طنین صدا تو رو به خودش می آره، "طلاست لامصب...." به خودت که می آی، می بینی عقربه کف اتاق چند دور زده و تو وایستادی! دو....یک... دو... صدای مبهم... مخلوط با صدای نفس زدن! کلوزآپ! چهره مضطرب! (عقب موندی به هر حال!) دویدن روی دایره.... کلوزآپ! چهره مضطرب... یعنی اصلا استراحت نداشت؟! ... تازه اصلا جای خطا هم نداشت؟!.... پ. ن : بد دردیه.... انگار پشت هم باید بدویی و نگران باشی آیا از این دقیقه ات استفاده کردی آنچنان که باید و شاید؟! نگران اینکه آیا از بهترین لحظات عمرت!!! بهترین استفاده رو کردی؟!! بیشترین حال ممکن رو کردی یا.... نمی دونم جداً کی می شه با خیال راحت از زندگی لذت برد؟!
بعضی ها عقیده دارند وقتی
یه ترکمونی زده می شه نباید همش زد یا بعضیها عقیده دارند باید انقدر همش زد تا
بوش درآد......... نمی دونم کدوم بود، اینو می
خواستم قبل عید بنویسم، که ماشاالله انقدر تاخیر افتاد توش مطابق معمول که اصلا
یادم رفت چی می خواستم بگم! اصلا بی خیال!!! می خوام سال نو رو به همه
دوستای عزیز وبلاگی که می آن اینجا یه سری می زنن و ما رو خوشحال می کنن، تبریک
بگم و امیدوارم هر جا هستند خوشحال و شاد باشند! (مرسی از پیام های تبریک دوست
داشتنی تون) و بعد اینکه ............ چه عید سردی شد امسال....
نه به زمستون که گرم بود، نه به الان که انقدر سرده!!! این هوا هم دیگه قاطی کرده،
چه برسه به ما!
یه روز یه آقایی از کوه پرت
شد پایین و مرد! ما وقتی رسیدیم که جنازه اش به شکم توی رودخونه پای کوه افتاده
بود و خیلی آروم با جریان آب تکون می خورد! این نمی دونم تجربه چندم من در مواجهه
مستقیم با مرگ بود ولی همین قدر می دونم که تاثیری داشت که بعد از چند سال بچسبه
دو دستی به این ذهن آشفته ما و مدام مرور بشه! حالا زیاد ایراد نگیرین از
اینکه از مرگ صحبت می کنم! مجبور می شم شما رو ارجاع بدم به نوشته رضا قاسمی (پست
سالهاست...)! اون حس رو درک می کنم تو اون نوشته! پ.ن: حس عجیبیه بعد از چند وقت
نوشتن! حقیقتش تو فکر این بودم که
اینجا رو کلا تخته کنم و با این فاصله های طولانی که بین پست ها می افته الکی خودم
رو سبک نکنم! حس این چند وقتی به قول دوستان عزیز یه جوریه که نمی دونم چرا کمتر
آدم دستش به نوشتن می ره! به هر حال دلم نیومد اینجا رو کلا تعطیل کنم! از همه اونایی که تو این مدت
اومدن و همچنان کامنت گذاشتن، ممنون!! و امیدوارم اونا بی خیال نوشتن نشده باشن!
(و بالاخص همین حالا دیدم رفقای قدیمی ما که خیلی وقت بود خبری ازشون نبود هم حال
اساسی به ما دادن و بعد از مدتها سری به ما زدن! یادش به خیر چه زود گذشت این
روزها!!!) نوستالژی عمیق زمان دوباره مارو گرفت.....
رفت....... يه شب باروني بود فکر
کنم مثل امشب شايد.... تو اون جاده لعنتي! پشت يکي از
اون................. نه اشتباه نکن اصلا فيلم
هندي بازي نکردم و نمي کنم که چه مي دونم به دلم برات شده بود و بهش گفتم نرو و
.... نه...! هچ! يه توضيحاتي داشت مي
داد اون شب که چرا الان بره بهتره و نمي دونم چي و چي و .... منم به کار خودم
سرگرم بودم چيزي نگفتم! اون که به هر حال مي رفت.... تو همين اثنا حاضر شد
دم در و خداحافظ و خداحافظ! مراقب باش! و ..... اون موقع حس خاصي نبود! ولي بعدا دم خرخره
چسبيد که چرا لااقل يه خداحافظي درست حسابي
... چيزي... ولي فکر کنم باز هم
اگه تو اون موقعيت باشم بازم همون داستانه... مي دوني انگار تصويرش
در هر حال عزيزتر از خود واقعيشه! چه مي دونم...........
|